تبلیغات
رمان های عاشقانه - رمان ناتاشا(9)
 
رمان های عاشقانه
LOVE HISTORY
پنجشنبه 13 تیر 1392 :: نویسنده : sonia gh   
هاکان_ تیر خوردی ؟
_اره
هاکان_ پس چرا چیزی نمیگی احمق.
دستتو بنداز رو کولم زود باش دارن میرسن.
_خودم میتونم...
هاکان_ خفه شو ....یه کلمه دیگه حرف زدی خودت میدونی...
با این حرفش حرصم گرفت دستشو با خشم پس زدم و لنگون از کنارش گذشتم....
هاکان با عصبانیت از پشت بغلم کرد و انداختم رو شونه هاشو با سرعت شروع کرد به دوییدن...
هاکان_ الکی واسه من ناز نکن من اهل ناز کشی نیستم جوجه...
_ولم کن بیشعور ... خودم پا دارم میتونم بیام.
هاکان_ منظورت همین پای چلاغته دیگه....
با این پا تا فردا هم به دره نمیرسیم....
از درد داشتم میمردم . پس ترجیح دادم ساکت باشم...
اونقدر قوی بود که من براش مثل پر کاه میموندم...
خیلی طول نکشید که رسیدیم به دره.
هاکان_ شلیک نکنید ما هستیم .
بچه ها سنگردفاعی محکمی اونطرف دره ساخته بودند.
نیوشا_ بچه ها سردار وستوان اومدن ...
شلیک نکنید ....
داشتیم از پل میگذشتیم که باز خمپاره ای به سمتمون شلیک شد . منو خودشو خوابوند رو پل .
فشاری که به پام اورد باعث شد جیغ بلندی بکشم....
یهو زیر پامون خالی شد.
صدای جیغ نیوشا تو گوشم پیچید
_ناتاشااااااا اااااااااا ااااااااا اااااااا.
تو هوا معلق شدیم...
پل خراب شده بود ...
همونطور که تو بغل هاکان بودم پرت شدیم تو رودخونه پرفشارته دره....

هاکان محکم دستشو دور کمرم حلقه کرده بود
مرتب با داد میگفت
مننننننو محککککککم بگگگگیییر .
ول نکنیااااا....
، فشار اب اونقدر زیاد بود که ما رو با خودش به سنگا و صخره های اطراف میکوبید .
با هر ضربه درد تو تمام تن و بدنم مخصوصا زخم پام که هنوز گلوله داخلش بود میپیچید و منو به جیغ کشیدن وا میداشت ، جیغی که در اون اب خروشان بیشتر شبیه ناله میمونست....
. تاریکی هوا ،سردی اب ، ضربات پی در پی سنگا و صخره ها هر لحظه تن و بدنمو بیشتر خرد و خمیر میکرد . طوری که دیگه نای داد زدنم نداشتم.
حس میکردم دیگه خونی تو بدنم نمونده ...
جریان اب کمی ارومتر شده بود اما هنوزم داشت ما رو با خودش میبرد ..
هاکان_ باااااااید خووودمممونو به کننناره برررسووونیم. دارم یه غااااار مییببینمم .
من رمقی برام نمونده بود تا جوابشو بدم. دستام دور گردنش شل شده بود اما اون همچنان دستاش دور کمرم سفت و محکم بود .
_ناتااششاااا ... محححککم منو بگگیییر . مییخوام اون شاااخه رو بگییرم.
مییففهههمییی؟
کنار گوشش با صدای ضعیفی گفتم
_ اااارررررررره
کمی چشمامو باز کردم .
اسمون مهتابی و پرستاره کمی اطراف و روشن کرده بود .
درختی تنومندی تو شکافه دره کنار سوراخی بزرگ رشد کرده ونیمی از اون روی رودخونه افتاده بود .
داشتیم بهش نزدیک میشدیم.
هاکان یکی از دستاشو بلند کرد وبا قدرت شاخه ای از درخت و گرفت.
اما فشار اب مانع از بیرون اومدنمون میشد . همونجور تو اب کنار درخت شناور بودیم.
هاکان_ اینجوری نمیشه .من با یه دست نمیتونم هر دومونو بکشم بالا .
دستاتو از دور گردنم بنداز دور کمرم تا بتونم خودمونو بکشم بالا.... . فهمیدی؟
میفهمیدم اما دستام از سردی اب کرخ شده بود ، تا تکونشون میدادم تا مغز استخونم تیر میکشید .
_ من نمیتونم. ...
هاکان _سعی کن . تو میتونی... زود باش، دستم دیگه قدرت نداره ....
دستامو به سختی با ناله از دور گردنش اوردم دور کمرش.
هاکان_ اماده ای؟
_ اره
دستشو از دور کمرم برداشت ،شاخه درختو گرفت با فریادی منو خودشو از اب کشید بیرون.
بخاطر خیسی لباسامون وزنمون دو برابر شده بود .
شاخه به شاخه بالا رفت تا رسیدیم به دهانه غار .
هاکان_ خودتو بکش بالا، برو تو غار ...
بدنم بی حس بیحس بود ...
با درد و بدبختی وارد غار شدیم.
همونجا تو دهانه غار هر دو دراز به دارز افتادیم .
صدای نفسهای بلندشو میشنیدم .
چند دقیقه گذشت
هاکان خودشو کنارم رسوند
_خوبی؟
_.....
هاکان_ ناتاشااااا ...ناتاشاااا .با توام
لرزم گرفته بود .
_ سس...سسرر ددمه.
هاکان_ طاقت بیار الان اتیش باز میکنم .گرم شی.
سریع بلند شد ، صدای شکسته شدن شاخه های درخت به گوشم رسید .
خیلی طول نکشید که حرارت اتیش جسم یخ زدمو کمی گرم کرد .
اما با اون لباسای خیس و باد سردی که از ته غار میومد بازم لرزم گرفت.
هاکان_ زود این لباسای خیسو در بیار تا سینه پهلو نکردی.
بعدم رو شکم بخواب تا گلوله رو از رونت دربیارم.
اینو، بهم میگفت جلوش لخت بشم . عمرا ،
بیرمم محاله بزارم تن و بدنمو یه بار دیگه ببینه.
هاکان که دید هنوز بی توجه به حرف اون دراز کشیدمو میلرزم با عصبانیت گفت
_ مگه با تو نیستم؟ در میاری یا خودم برات درش بیارم.
با صدای کم جونی گفتم
_لازم نیست الان با حرارت اتیش خشک میشه.
هاکان_اره خشک میشه اما تا به اون مرحله برسه از تو فقط یه جنازه مونده و بس .
زود باش تازه باید اون گلوله رو هم فورا در بیارم وگرنه از خونریزی میمیری...
_ همینطور که لباس تنمه گلوله رو بیرون بیار.
یدفعه با غیض به سمت یقه لباسم خیز برداشت و با یه حرکت بازش کرد ،طوری که لباسم جر خورد و تمام دکمه هاش کنده شد.
_ چیکار میکنی عوضی ... دیوونه شدی ...
ولم کن اشغال ... ولم کن وگرنه میکشمت ...
با دستام به سر و صورتش میزدم و فحش میدادم ،
هاکان _تو زبون ادمیزاد سرت نمیشه حتما باید با زور کتک مجبورت کنن حالام خفه شو .
با خشم کمربندمو هم باز کردو شلوارمواز پام وحشیانه کشید پایین طوری که باعث شد درد تو تمام پام بپیچه ..
_ آااااااااااااااااایی کثافت پام .... اخ ...یواش...درد میکنه ....
هاکان _ صداتو ببر ، به اندازه کافی از دستت کشیدم . اگه همون موقع با خواهرت گورتو گم کرده بودی الان تو این وضع گرفتار نبودیم...
از خشم چنان کشیده ای به گوشش زدم که صورتش به سمت دیگه ای برگشت.
یه لحظه هر دومون ساکت و بی حرکت موندیم .تنها صدایی که شنیده میشد، صدای نفس زنهامون بود .
بی هیچ کلامی از روم بلند شد .
تا رفت خواستم شلوارمو بپوشم که شلوارو به شدت از دستم کشید و به گوشه ای انداخت.
با چوبی در دست بالای سرم ایستاد ،ترسیدم یعنی میخواست با اون چوب کتکم بزنه؟
اب دهنمو قورت دادمو رو زمین خودمو عقب کشیدم.
بازوهای لختمو گرفتو با یه حرکت منو رو شکم خوابوند و نشست رو کمرم .
_ آااااااای وحششششییی ، ولم کن . خدایااااا
اااااااااااییی پام..... ایییییی
پاهامو از هم باز کرد ، چوب و بین ساق پاهام گذاشت و با بندهای پوتینم سفت بست .
دیگه از درد اشکم در اومده بود و به التماس افتاده بودم. اما فایده ای نداشت .
وقتی کارش تموم شد سنگ بزرگی برداشت و روی چوب قرار داد . با این سنگ حتی یه ذره هم نمیتونستم پامو تکون بدم .
_ چه بلایی میخوای سرم بیاری کثافت؟
تو رو خدا هاکان ....تو رو خدا ولم کن ...
از پشت چنگ انداخت تو موهای اشفته ام وسرم و کشید عقب و تکه ای چوب بین دهنم قرار داد .
چوب رو تف کردم اما دوباره به زور چپوندش تو دهنم .
هاکان_ یه دقیقه خفه خون بگیر میخوام گلوله رو بیرون بیارم ...الان تموم میشه
با این حرفش کمی اروم گرفتم اما اشکام همچنان راهی گونه ام بودند .
خنجر تیزشو رو اتش داغ کرد، میدونستم الانه که از درد بی هوش بشم .
اما هی به خودم دلداری میدادم که چیزی نیست و میتونم تحمل کنم .
خنجرو از رو اتیش برداشت ، از ترس عرق سرد رو پیشونیم نشسته بود .
هاکان_ اماده ای ؟
منتظر جوابم نشد خنجرو تو زخمم فرو کرد
وای خدا سوختم ، آتیش گرفتم ... داغون شدم...
اما سعی کردم صدای جیغمو تو گلو خفه کنم
و دردمو با فشار دندونام روی چوب داخل دهنم تخلیه کنم ...
هاکان_ سعی نکن ادای قهرمانا و در بیاری ...
جیغ بکش داد بزن . کسی صداتو نمیشنوه ...
یهو خنجرو تو زخمم پیچوند که دلم از درد ریش شد و دیگه نتونستم تحمل کنم . فریاد دلخراشم تو فضای غار پیچید ... و از حال رفتم ....
با قرار گرفتم پارچه نمناکی روی پیشونیم اروم چشمامو باز کردم.
گیج ومنگ به اطراف نگاه کردم .
هاکان بدون لباس خیره به اتش زانو هاشو تو بغل گرفته و در کنار اتش چمباته زده بود . .موهای نمناکش به طرز زیبایی روی پیشونیش افتاده بود و اون خواستنی تر از هر زمانی به نظر میرسید ....
عضله هاش زیرشعله های لرزون اتیش پهن تر و جذاب تر به چشم میومد ...
نگاهی به خودم انداختم ، شاخه های برگ دار سر تا سر بدن لختمو پوشونده بودند .
حس حوا رو داشتم که همراه ادم از بهشت رونده شده بود ....
اونقدر بی صدا به نیم رخ جذاب هاکان چشم دوختم که پلک هام سنگین شد و دوباره به خواب رفتم.
نمیدونم چقدر گذشت که از صدای ناله ای
بیدار شدم.
اتش نیم سوخته وفضای غار تاریک شده بود .
توی اون تاریکی درست هاکانو نمیدیدم .
انگار که دراز کشیده و خواب بد میدید .
باید بیدارش میکردم
به سختی بلند شدم بدنم روی اون زمین مرطوب خواب رفته و مور مور میشد.
هنوز کمی از بوی سوختگی گوشتم در فضای نمناک غار به مشام میرسید .
چند تا از شاخه های روی بدنم روروی زغالها ریختم با فوت های پی در پی دوباره اتش جون گرفت، فضا ی اطراف کمی روشن و گرم شد.
هاکان گوشه ای در خود جمع شده وحرفهای نامفهمومی میزد .انگار هذیون میگفت.
خودمو کشوندم کنارش ، عرق سرد روی پیشونیش نشسته بود . چهره جذابش در هم فرو رفته و انگار عصبانی بود .
_ میکشمت هرزه ... با همین دستام ...
اروم دستمو گذاشتم رو پیشونیش _ خدای ممن داشت تو تب میسوخت . باید یه کاری میکردم.
یدفعه با خشم غلتی زد و به کمر خوابید ،
_ماهانمو برگردون . ماهاننننن
کثافت ،اشغال ،نه.... نه..... تو نباید ...
وای خدا جون این دیگه چیه...،چشمامو از شرم بستم و صورتمو برگردوندم.
گونه هام گر گرفته و قلبم تند تند میزد ، حس یه مجرمو داشتم که حین ارتکاب جرم دستگیر شده...
نمیدونم حوای بیچاره هم مثل من وقتی ادمو دید به این حال و روز افتاد ...
هاکان_ تو یه پست بی ارزشیییی.
تو ما رو ول کردی کثافت .
تو یه هرزه ای که بچه هاتو، شوهرتو فروختی ...
داشت چی میگفت خدایا.
انگار داره درباره مادرش حرف میزنه؟
یهو داد بلندی زد که بی اختیار برگشتم سمتش دیدم تمام تنش داره میلرزه .
وای خدا حالا چه خاکی تو سرم بریزم تب و لرز کرده بود ... باید گرمش میکردم ...اینجوری نمیشد . باید یه چیزی روش مینداختم .
سریع خیز برداشتم سمت لباسا که با این کار درد تو تمام پام پیچید ...
اااه این لباسا هم که هنوز خیس بودن ...حالا چیکار کنم؟
بازم صدای ناله ...وای ببین چطور داره میلرزه .
باید میکشیدمش کنار اتش .اما زورم بهش نمیرسید ..
فکری عین برق از ذهنم گذشت .
لنگ لنگون بلند شدم، دور تا دورشو هیزوم گذاشتم و به اتیش کشیدم اما کافی نبود ....
ناتاشا الان وقت فکر کردن به گناه و جهنم و این حرفا نیست ...تو مجبوری ناتاشا ...هاکان بهت احتیاج داره...حالا نوبت توه اونو نجات بدی...اااه ه ه دارم دیوونه میشم....
قبل از اینکه از کارم پشیمون بشم سریع خوابیدم کنارش هنوزم داشت مثل بید میلرزید .
دست انداختم زیر گردنشو برشگردوندم سمت خودم ،از سردی بدنش ترسیدم عین یه قالب یخ شده بود ...
برعکس تن گر گرفته من .
شروع کردم با پای سالمم پاهاش و مالیدن، محکم بغلش کردم با دستام شونه هاو کمرشو از بالا تا پایین ماساژ دادم
با لبا و گونه هام رو صورتش میکشیدم .
نمیدونم چقدر طول کشید ، اما تنش گرم شده و دیگه نمیلرزید ،اتیش رو به خاموشی بود
ماساژای محکم من به نوازش های عاشقانه تبدیل شده بود .
بین وجدان و ابلیس خفته ی وجودم که بیدار شده بود و منو وسوسه میکرد از اون لبهای شیرین کامی بگیرم و اونو سیراب کنم جدالی سختی در گرفته بود ...
اما در اخر این فرشته رانده شده از بهشت بود که منو وادار کرد اروم لبام روروی لبهاش بزارم و به نرمی ببوسم .
چندی بیش طول نکشید که حس کردم هاکانم داره اروم منو میبوسه ...
ترسیدم نکنه به هوش اومده باشه، اون نباید میفهمید که من ...
با وحشت دستمو از زیر گردنش کشیدمو اومدم بلند شم که پاهاشو انداخت رو پاهام و با دستاش محکم منواسیراغوشش کرد.
با صدای بم و ارومی گفت
_ کجا... وایسا جواب بوسه هاتو بگیر .
_ ولم کن ... زده به سرت ؟،خیالاتی شدی ؟کدوم بوسه .؟
هاکان_ پس اون ابلیس کوچولویی که داشت لبای منو از جا میکند تو نبودی هان؟
_ بیچاره تب و لرز کرده بودی وداشتی اه و ناله میکردی منم اومدم ببینم چی بلغور میکنی

_ کوچولو خجالت نداره که هر چی باشه تو هم یه نیازهایی داری.باید زود تر بهم میگفتی خودم ...
با ارنجم محکم زدم تو پهلوش
خودمو از اسارت دستاش نجات دادم با داد گفتم
_ خفه شو .... خفه شو...
من فقط اومدم تا از کابوس کشتن مادرت که تو و داداشتو ول کردبود نجات بدم .همییییین.
به سرعت لباسای نم دارمو برداشتم وبه سمت تاریک غار فرار کردم . صدای عصبانیشو از پشت سرم شنیدم
_ وایسا ببینم چه غلطی کردی .. کی همچین گهی خورده هان ...؟ از کجااا این حرفای مفتو شنیدی....برگرد بیا اینجا وگرنه بد میبینی ...
گفتم کی همچین حرفای مفتی به خوردت داده؟
از دادش چهار ستون بدنم لرزید خیلی عصبانی بود اما نباید میذاشتم بفهمه که ترسیدم ...
منم مثل خودش داد زدم
_ از خودت شنیدم . خوووووددددددددتتتتتتتت
یهو دیدم روبرومه گلومو گرفت و چسبوندم به دیواره غار ...
_ دروغ میگی کثافت .. دروغ میگی...بگو کی اینا رو بهت گفته ...بگو تا نکشتمت .
داشت راست راستی خفم میکرد .اشک تو چشمام جمع شده بود ..
با ته مونده صدام گفتم
_ از خود اشغالت شنیدم موقعی که تب و لرز کرده بودی داشتی هذیون میگفتی ...
که مامانت شوهرشو بچه هاش که شما باشید و فروخته ...ولتون کرده... خودتتتتت گفتییی کثافت .. خودت ...
با مشت اومد تو صورتم ، چشامو بستمو جیغ بلندی کشیدم....
خشم مشتش رو روی دیواره غار کنار صورتم خالی کرده بود .
هاکان_ لعنتییییییییی... لعنتیییییییییی...
اگه بفهمم جایی این حرفا رو زدی زیر سنگم شده پیدات میکنم تیکه تیکه ات میکنم . فهمیدیییییییی؟
پرتم کرد یه گوشه و رفت سمت دهانه غار .
بغض فرو خوردم سر باز کرد ، اشکام بی صدا راهی گونه هام شدند.
بی توجه به من لباساشو پوشید ،رفت رو تنه درخت و خودشو به سمت بالای کشید و از جلوی چشمام ناپدید شد ....
با رفتنش صدای هق هقم تو سکوت سرد غار پیچید ...
از خودم از هاکان از همه چی متنفر شده بودم ...
_ازت متنفررررممممممم کثافت . متنفففررررر.
یه روز به عمرم مونده باشه . جواب کارتو میدم کثافت عوضییییی....
از خودمم بیشتر متنفرم این چه غلطی بود من کردم ؟
چرااین حرفا رو تو روش نزدم چراااااا.... حالا که رفته ....دارم اینا رو میگم؟؟؟

اون چه حقی داشت با من اینطوری رفتار کنه ؟ تقصیر خود خاک بر سرم بود روی زیادی بهش دادم .
اصلا باید میزاشتم تو تب و لرزش سقط کنه بمیره.
اونقدر گریه کردمو واسه دل بی صاحابم حرف زدم که نفهمیدم کی خوابم برد ...

حس کردم یه چیزی روی صورتم داره راه میره، با وحشت دستی تو صورتم کشیدمو چشماموتا اخر باز کردم. هوا روشن شده بود .

صدای قهقه هاکان تنمو لرزوند .
_ نترس منم ،بلند شو بیا یه چیزی بخور تا جون بگیری بتونیم زودتر از اینجا خلاص شیم

پس برگشته بود ، پسره روانی ،انگار نه انگار چند ساعت قبل داشت منو خفه میکرد حالا با نیش باز اومده میگه بیا غذا بخور.

هاکان _ بلند شو دیگه جوجه تیغی کوچولو ،ببین چه خرگوشی شکار کردم وپختم بوش تا ته جنگل میره.
گرسنه بودم ،دلم داشت ضعف میرفت اما غرورخورد شدم این اجازه رو بهم نمیداد از غذایی که اون برام اورده بود بخورم.

بی توجه به اون صورتمو برگردونم وخوابیدم.

هاکان_ قهر نکن دیگه خوب تو هم بی تقصیر نبودی . نباید اون حرفا رو به من میزیدی .
حالا بلند شو مثل یه دختر خوب بیا صبحونه و ظهرونتو با هم بخور.تا برات یه قصه تعریف کنم .

خیلی پرو بود بخدا هی میخواستم دهن باز کنم ببندمش به فحش اما ،
میدونستم هیچی به اندازه کم محلی اعصابشو داغون نمیکنه پس ساکت موندم ...
هاکان_ نمیای بخوری؟
_ ......هم چنان ساکت بودم ...
صدای عصبیشو شنیدم
_به درک ، میخوامم نخوری .
شروع کرد با صدای ملچ و ملوچ خرگوشه رو خوردن .
اخ که چه بویی میداد .کوفتت بشه ،ایشالله تو گلوت گیر کنه ،حناق بگیری .

چند دقیقه گذشت . صدای پاشو شنیدم که بالا سرم اومد خم شد یه چیزی گذاشت کنارم ورفت سمت دهانه غار
هاکان_ببین من اهل ناز کشی نیستم اومدم دیدم مثل بچه ادم غذاتو کوفت نکردی بزور میچپونم تو حلقت . میدونی که شوخی نمیکنم.

تو دلم گفتم
_ برو بینیم بابا . بچه میترسونه. الدنگ .

انگار دوباره رفته بود . چون صدایی نمیومد .
اخ که شکمم از بوی این خرگوشه به قارو قور افتاده بود .

برگشتم تا چشمم به خرگوشه افتاد اب تو دهنم جمع شد و دلم قیلی بیلی رفت.
اگه حالا نیوشا اینجا بود میگفت]:
خاک با شکمت این کارو نکن که ظلم نا بخشودنی در حق خودت میکنی . با هر چی میخوای قهر کن اما با غذا و شکمت عمرا .....
دست بردم خرگوشه رو برداشتم تا خواستم یه گاز بزنم
یه صدایی تو سرم پیچید
ناتاشاااا تو نباید غرورتو بیشتر از این خورد کنی . تو نباید از این خرگوشه بخوری...

_تو رو خدا بزار فقط یه گاز . همشو نمیخورم
اون صدا_خاک تو سر شکموت کنن این بود اون غروری که ازش دم میزدی ؟

_ ولم کن بابا ...اگه تو هم جای من بودی با این همه خونی که ازت رفته بود از غرور که سهله ، از شرف و حیثیتتم میگذشتی

با ولع شروع کردم به خوردن ...
تند تند میخوردم که یهو صدای هاکان و شنیدم...
_ خفه نشی... اروم ترالان میره پس ملاجتا... نترس خرگوشه فرار نمیکنه
چنان به سرفه افتادم که نزدیک بود بمیرم ...


خونسرد اومد بالا سرم چند تا ضربه زد تو کمرم که حس کردم ستون فقراتم جابجا شد ...بعدم قمقمه ابی دستم داد
_بخور تا خفه نشدی ....

اشک از چشام سرازیر شده بود،اب و گرفتم یه نفس دادم بالا یکم حالم بهتر شد . اما هنوزم تک سرفه ای میکردم .

ای بمیری که خرگوشه کوفتم شد .
دیکه حس خوردن نداشتم...
تکیه دادم به دیوار و بیرون و نگاه کردم.
دیدم پیچکای پهنی همراشه یه مقدارشو انداخت جلو من و رفت گوشه ای نشستو مشغول بافتن اونا به هم شد.

هاکان_اگه دیگه نمیخوای بخوری اینا رو اینجوری بباف به هم تا بشه یه طناب محکم واسه بردنت از اینجا لازمش داریم.
نمیتونیم منتظر شیم تا پیدامون کنن.

هنوزم ساکت بودم و چیزی نمیگفتم.

بی توجه به دستورش بیرونو نگاه میکردم . صدای رودخونه همراه با اواز پرنده ها، نسیم خنکی که از روی رودخونه وزیدن گرفته بود .
همه و همه به خلسه ارامش میبرد .

اما خیلی این ارامش طول نکشید .
بازم صدای هاکان اما اینباربا لحنی غمگین و غریب بگوشم خورد.

_ گفتم اگه بچه خوبی باشی برات یه قصه میگم
حالا گوش کن .
یکی بود یکی نبود .
توی این دنیای بزرگ یه سردار ایرانی بنام محمد خان هاکانی زندگی میکرد.
یه روز این سردار برای ماموریتی اعزام میشه به افغانستان، تو اون ماموریت بود که "ضمیره " زیبا ترین زن زندگیشو میبینه که از قضا جاسوس حزب مخالف اونا بوده .
قرار بود سردار اونو به درک بفرسته اما یه دل نه صد دل عاشقش شد .

قرار شد زن از حزبش دست بکشه سردارم عقدش کنه و با هم به ایران برن اما
اون زن از عشق سردارنهایت استفاده رو کرد نه تنها حزبشو رها نکرد بلکه سردارم مجبور کرد تو اون دیار غربت موندگار شه.

سردار بی خبر از ماهیت واقعی زن سالها عاشق و دلباخته به زندگیش ادامه داد و اون زن دو پسر به اسم فرهان و ماهان براش بدنیا اورد که شیرینی زندگیشو صد چندان کرد ...


اما این شیرینی زیاد دووم نیاورد ...
یه روز سردارهمراه پسر بزرگش فرهان از ماموریت برگشت و دید زنش و پسرش ماهان که تازه 15 سالش شده بود دزدیدن .

تنها یه پیغام رو ایینه براش گذاشته بودند.
اگه اونا رو سالم میخوای باید فلان ژنرال رو بکشی و سرشو واسه ما بیاری به این ادرس...

اینجای داستان که رسید بغض راه گلوشو بست. نفسی کشید

سرداربدون اینکه بزاره فرهان چیزی متوجه شه با کمک دوستاش سر شبیه سازی شده ای رو درست کرد و واسه اونا برد .

اونجا بود که سردار دید چه به روزش اومده رییس اون گروه کسی نبود جز زن عزیزش ...
ضمیره وقتی فهمید سردار بهش کلک زده واسه گرفتن زهر چشم از اون جلوی چشماش ثمره زندگی مشترکشون رو با یه گلوله فرستاد اون دنیا ...
سردار که از این همه قصاوت به خشم اومده بود به سمت اون عفریته حمله ور میشه ... دست میندازه دور گردن ضمیره سعی میکنه اونو خفه کنه کاری که باید سالها قبل انجام میداده ...
اما معشوق ضمیره از پشت بهش حمله میکنه و با ضربات پی در پی خنجر سردار و از پا میندازه....

فرهان بعدها تمام حقیقت این ماجرا رو از دوست صمیمی پدرش میشنوه ...
قسم میخوره تا اون
عفریته رو پیدا کنه و انتقام خون پدر و برادر بیگناهشو بگیره ...الان سالها از اون ماجرا میگذره ....
از اون زمان فرهان دیگه به هیچ زنی اعتماد نکرد و به قلبش راه نداد .

دهنم از داستان زندگیش باز مونده بود من عاشق مردی بودم که جز فامیلش هیچ چیز دیگه ای ازش نمیدونستم....اما حالا اون...
اصلا چرا اینا روواسه من تعریف کرد نکنه میخواد بگه عاشقم شده؟
.

هاکان_از اون زمان هر زنی به سمت فرهان میومد فقط براش یه سرگرمی زود گذر بوده و البته خواهد بود ... چون تا حالا هیچ زنی رو ندیده که قابل اعتماد باشه .
با جمله اخرش دنیا رو سرم خراب شد.
_بیشرم پست داشت با زبون بی زبونی به من میگفت فقط براش یه سرگرمیم ....

هاکان_خوب اینم از قصه زندگی من حالا چیزهایی از من میدونی که هیچ بنی بشری نمیدونه...بهتره به خودت ببالی...

دیگه طاقت نیاوردم برگشتم زل زدم تو چشماش
_ فکر نکنم چیز با ارزشی ازت شنیده باشم که قابل بالیدن باشه جناب سردار فرهان هاکان ....


با این حرفم فکش از عصبانیت منقبض شد .
_گفتم که شما زنا همتون مثل همید درست عین گربه میمونید اولش خوب خودتونو ملوس و مظلوم میکنید تا طرف جذب شه تا اعتمادشو جلب کردید پنجولتونو رو میکنید ....

_ اااا فکر کنم گفتید از اون زمان دیگه به زنی اعتماد نکردین....حالا این حرفتون چیه؟

نگاهی گیج به من انداخت انگار نمیدونست چی باید بگه ...

نگاهی گیج و عصبی به من انداخت انگار نمیدونست چی باید بگه ...
طناب درست شده از پیچک و جلوی پام انداخت و با خشم فرو خورده ای گفت
_ اینو ببند دور کمر و پات . من میرم بالای دره ، طناب و نگه میدارم خودتو بکش بالا . فهمیدی؟
_ چی شد جواب تو استین نداشتین . موضوع رو عوض کردین؟
نیش خندی زد و گفت
_ جواب ابلهان خاموشیست.
منم مثل خودش پوز خندی زدم
_خوبه خدا بابای اون بیچاره ای که این ضرب المثلا رو گفت بیامرزه . موقع طفره رفتن از جواب خوب به داد ادم میرسه...
دیدم که باز فکش منقبض شد، بی حرف تنه ای به من زد و از کناارم گذشت،از درخت بالا رفت و ناپدید شد ...
چیل خند گنده ای زدم
_افرین ناتاشا بالاخره تونستی یه بار حال این فرهان و بگیری...
یعنی باید از حالا فرهان صداش میکردم؟
نه اصلا از این اسم خوشم نمیاد هاکان خیلی بیشتر به این قیافه و جذبه میخوره.....
باید بهش بگم بره اسمشو عوض کنه بزاره هاکان هاکانی اره این بیشتر بهش میاد ...
اااا ناتاشا باز که رفتی تو رویا ؟ اصلا به من چه که اسمش چیه و چی صداش میکنن....
سریع طناب و دور کمر وپاهام بستم .
احساس کردم طناب داره کشیده میشه .
هاکان_ بیا دیگه .
هنوز جای زخمم درد میکرد . اروم رفتم رو تنه درخت . چسبیدم به صخره و اروم اروم جا پامو سفت کردمو خودمو کشوندم بالا...
وسطای راه بودم که سنگ زیر پام در رفت و تعادلم بهم ریخت . جیغ بلندی زدم و بین زمین و اسمون معلق موندم...
هاکان_ چی شد ؟ عرضه بالا اومدنم نداری جوجه؟ خوبه حالا بستمت وگرنه باز موش اب کشیده میشدی....
_ مطمئن باش اگه پام سالم بود بهت نشون میدادم کی عرضه نداره ...
هاکان_ هههههه اون وقتتم دیدم. من نمیدونم شما زنا چه اصراری دارید جا پای مردا بزارید،
بابا بشینید تو خونتون پخت و پزتونو بکنید .
شما رو چه به ارتش و رزمایش...
باز زبون نیش دارش کار افتاده بود .
هاکان _چی شد کم اوردی؟
_ جواب ابلهان خاموشیست ...
هاکان_ تو که میگفتی ضرب المثل مال ادماییه که کم میارن...؟
_منو بکش بالا تا بیام جوابتو بدم.
هاکان_ نچ...اول یه معذرت خواهی کن تا بعد شاید بکشمت بالا....
ای تو روحت هاکان سرم داشت گیج میرفت از بس عین پاندول ساعت این بر و اونبر شدم ...
_ بابت چی باید عذر خواهی کنم . اون تویی که باید بخاطر کارای مسخرت توضیح بدی و ازم طلب عفو کنی.
هاکان قهقه ای زد
_ به همین خیال باش کدوم سرداری به زیردستش جواب پس داده که من دومیش باشم .میل خودته یا عذر خواهی کن تا بکشمت بالا یا اونقدر اویزون بمون تا جونت بالا بیاد ...
_عمرا ،ترجیح میدم جونم در بیاد تا به ادمی مثل تو التماس کنم.
هاکان _باشه ببینم چند ساعت دووم میاری
بیخیال شروع کرد به سوت زدن .
من بدبختم بین زمین و اسمون هی تقلا میکردم تا بالاخره تونستم دوباره جا پای محکمی پیدا کنم ...
چند ساعت طول کشید
_هاکان_ هنوز زنده ای ؟ جوجه کوچولو یه عذرخواهی بکن تا سه سوت بکشمت بالا ...
با بدبختی و نفس زنون بالاخره رسیدم بالا.
دیدم زیر درختی نشسته وپاهاشو رو هم انداخته و واسه خودش تمشک میلومبونه و هی زر میزنه. ...
تا منو دید تمشکه رفت پشت ملاجشو افتاد به سرفه....
حقته منو اذیت میکنی .
_ ای وای سردار جون ،چی شد؟ میبینی این عاقبت تک خوریه ها ...
همچنان سرفه میکرد با نیشخندی رفتم طرفشواز ته دلم چنان مشتایی زدم تو کمرش که دادش در اومد ....
هاکان _ هی چیکاار میکنی ؟ این کمرها
_اااانه بابا فکر کردم شاه فنره.
هاکان_ خیلی سگ جونی
_ اختیار دارید سردار همچین القاب برازنده ای فقط در شان شماست.
یهو خیز برداشت سمتم که جا خالی دادموفرار کردم ، رفتم پشت یه درخت و براش انگشت شستمو وارونه کردم....
هاکان تا این حرکت منو دید چنان از کوره در رفت که نگو ونپرس وحشیانه به سمتم هجوم اورد
وای هوا پسه . با پای لنگم تا اونجا که میتونستم ونفس داشتم دوییدم اونم پشت سرم...
_ وایسا ببینم چه گهی خوردی با اون شستت ؟
_ نمیدونستم افغانی ها هم میدونن شست وارونه یعنی چی .
بلند زدم زیر خنده تا بیشتر حرصشو در بیارم.
_اخ پام عین چلمنگا باز خوردم زمین تا اومدم بلند شم چنگ انداخت تو موهامو از زمین بلندم کرد شستمو گرفت و چنان پیچوند که دلم رفت تو حال ...
هاکان_ بزنم دستتم مثل پات چلاغ کنم ؟هان؟
_ولم کن ...آااای ولم کن تا نشونت بدم..کی کیو چلاغ میکنه.
هاکان_ نه بابا خیلی شجاع شدی ؟
هلم داد و گفت نشونم بده ببینم چطور میخوای چلاغم کنی
تا دیدم ولم کرده دوباره پا گذاشتم به فرار ...
اونم جری تر از اینکه سرش شیره مالیدم...
تندتر پشت سرم میدویید . دوباره نزدیک بود منو بگیره که صدایی شنیدم
_ناتاششششااااااااااااااا
ناتا ..ناتاشا جونم ....قربونت برم...
برگشتم سمت صدا ،خدا جونم نیوشا بود ...
سرهنگ امینی و فرزام و چند نفر دیگه هم پشت سرش بودند ...
چنان پریدیم همیدگه رو تو بغل گرفتیم و غرق بوسه کردیم که یادمون رفت کجاییم..





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 23 مرداد 1398 11:00 ب.ظ
Fantastic beat ! I wish to apprentice whilst you amend your website, how can i subscribe for a weblog site?
The account aided mee a appropriate deal. I have been tiny bit acquainted oof this your broadcast offered
brilliant clear idea
شنبه 19 مرداد 1398 03:28 ب.ظ
cheers a great deal this excellent website is usually professional
plus informal
شنبه 5 مرداد 1398 05:15 ق.ظ
Index Search Villas and lofts for rent, search by region, find during first minutes
a villa for rental by city, a variety of rooms lofts and villas.
Be in awe of photographs and information that the site has to present you.

The site is a center for every person the ads inside
the field, bachelorette party? Use an associate who leaves Israel?
No matter what the explanation you need to rent a villa for a future event or just friends recreation made for
any age. The site is also center of rooms through the hour,
which has already been another subject, for lovers who are
trying to find a deluxe room equipped for discreet entertainment by using a
spouse or lover. Regardless of you would like, the 0LOFT website constitutes a try to find you to identify
rentals for loft villas and rooms throughout Israel, North South and Gush Dan.
سه شنبه 1 مرداد 1398 04:45 ق.ظ
Attractive section of content. I just stumbled upon your
web site and in accession capital to assert that I acquire in fact enjoyed account your blog posts.

Anyway I will be subscribing on your augment and even I success you get admission to consistently quickly.
دوشنبه 31 تیر 1398 04:25 ق.ظ
Sexy2call Quick search and find the newest results Get a massage escort girl, discrete apartment or any perfect
and indulgent recreation. Seeking escort girls? Discrete apartments?
Create a quick search by region
یکشنبه 30 تیر 1398 09:18 ق.ظ
We're having coffee at Nylon Coffee Roasters on Everton Park in Singapore.

I'm having black coffee, he's having a cappuccino.
He's handsome. Brown hair slicked back, glasses for his
face, hazel eyes and the prettiest lips I've seen. He is nice, with
incredible arms and also a chest that stands apart for this sweater.
We're standing in front of each other referring to our
lives, what you want into the future, what we're in search of on another person. He starts telling me that bigger been rejected a great deal of times.


‘Why Andrew? You're so handsome. I'd never reject
you ', I have faith that He smiles at me, biting his lip.


‘Oh, I can't know. Everything happens for good reason right.
But let me know, make use of reject me, does one Ana?'
He said.

‘No, how could I?' , I replied

"So, you would not mind if I kissed you at this time?' he stated as I buy closer to him and kiss him.

‘The very next time don't ask, do it.' I reply.

‘I love how we think.' , he said.

For now, I start scrubbing my calcaneus in his leg, massaging it slowly. ‘Precisely what do you like in ladies? And, Andrew, don't spare me the details.' I ask.

‘I adore determined women. Someone to know what they want. Someone who won't say yes although I said yes. Someone who's not afraid when trying new things,' he says. ‘I'm never afraid when trying interesting things, especially with regards to making something mroe challenging in the bedroom ', I intimate ‘And I enjoy females who are direct, who cut from the chase, like you may did. For being
honest, it really is a huge turn on.
شنبه 29 تیر 1398 01:56 ق.ظ
appreciate it considerably this fabulous website will
be official and also casual
پنجشنبه 27 تیر 1398 09:22 ب.ظ
Sexy2call Quick search and acquire the newest results Locate
a massage escort girl, discrete apartment or any perfect and indulgent recreation. Seeking
escort girls? Discrete apartments? Create a quick search by region
دوشنبه 24 تیر 1398 01:15 ب.ظ
The ads are at the mercy of all the binding laws with the State of Israel.
شنبه 22 تیر 1398 03:19 ق.ظ
The ads are at the mercy of many of the binding laws of
the State of Israel.
چهارشنبه 19 تیر 1398 06:52 ق.ظ
Sexy2call Quick search and acquire the latest results Discover a massage escort girl,
discrete apartment or any perfect and indulgent recreation.
Searching for escort girls? Discrete apartments?
Produce a quick search by region
سه شنبه 18 تیر 1398 07:15 ق.ظ
Hello, just wanted to mention, I liked this post.
It was funny. Keep on posting!
دوشنبه 10 تیر 1398 05:00 ق.ظ
Sexy2call Quick search and have the modern results Look for a massage
escort girl, discrete apartment or any perfect and indulgent recreation. In search of escort girls?

Discrete apartments? Come up with a quick search by region,
the most significant portal in Israel for discreet apartments and escort girls, many different youth ads that will provide you with service and guidance you didn't know,
do a search by city and locate you the dream girl for the next indulgence, business meeting?
Ads will not include and or provide and or encourage and or imply the provision of
sexual services. The ads are controlled by many
of the binding laws of your State of Israel.
سه شنبه 4 تیر 1398 08:14 ب.ظ
"We need to build to a different one crescendo, cheri," he said.
"And we all may have an ending which is to be as none before."

His smile was decadent, his eyes were stuffed with lust, plus the soft skin of his hard
cock against my sex was having its intended effect. I used to be feeling
a stronger arousal now as I felt his cock slide between my
sensitive lips. I felt the head of his cock push agonizingly
at the entrance of my pussy, and Needed him to thrust into me hard.
Instead he pulled back and slid his hardness back up to my clit.


I'm aching to own him inside, and I could truthfully tell that his ought to push that wonderful hard cock
inside me was growing. His moans grew to suit
mine, and I knew the feeling of my wet pussy lips to the head of his cock was getting a lot
of for of us.

"Let the finale begin," he explained, and hubby slid
the tip of his cock inside me.

We both gasped as he held his cock there for any moment.
I contracted my pussy in order to him further inside, and then he threw his return within the sensation. Inch by excruciating inch he pushed his cock inside me, and each and every
time I squeezed my pussy around him. His cock felt wonderful the way it filled me,
but Needed all of it inside me. I rolled to the side and rested my leg against his shoulder, and he plunged
his cock up in.
شنبه 1 تیر 1398 02:34 ب.ظ
Hi there! This is my 1st comment here so I just wanted to give a quick shout
out and say I genuinely enjoy reading through your articles.
Can you recommend any other blogs/websites/forums that deal with
the same topics? Thanks!
پنجشنبه 30 خرداد 1398 07:13 ق.ظ
"We need to build to an alternative crescendo, cheri," he
said. "And then we could have an ending that might be as none before."

His smile was decadent, his eyes were full of lust, along with
the soft skin of his hard cock against my sex was having its intended
effect. I was feeling a stronger arousal now as I felt his cock slide between my sensitive lips.
I felt the top of his cock push agonizingly at the doorway of my pussy, and
I desired him to thrust into me hard. Instead he pulled
back and slid his hardness back approximately my clit.



I became aching to acquire him inside, and I could tell that
his have to push that wonderful hard cock inside me was growing.
His moans grew to fit mine, and I knew the sense of my
wet pussy lips within the head of his cock was getting excessive for of us.


"Permit finale begin," he stated, and that he slid the
end of his cock inside me.

We both gasped because held his cock there for any moment.
I contracted my pussy in order to him further inside, and that he threw his head back
on the sensation. Inch by excruciating inch he pushed his cock inside me, each
time I squeezed my pussy around him. His cock felt wonderful the way it filled me, but Needed it
all inside me. I rolled to the side and rested my leg against his shoulder, and he plunged
his cock up in.
جمعه 24 خرداد 1398 11:18 ق.ظ
І do know egɡs are onerous” tօo cook.
یکشنبه 19 خرداد 1398 04:21 ق.ظ

If some one wishes to be updated with latest technologies afterward he must be visit this web page and be up to date everyday.
شنبه 18 خرداد 1398 11:47 ق.ظ

My partner and I stumbled over here from a different web address and thought I might as well check things out. I like what I see so now i'm following you. Look forward to checking out your web page repeatedly.
پنجشنبه 16 خرداد 1398 01:50 ق.ظ
Index Search Villas and lofts for rental, search by region, find during
first minutes a villa to rent by city, many different rooms lofts
and villas. Be astounded by the wonderful pictures and knowledge that they
have to offer you you. The website is a center for every
person the ads while in the field, bachelorette party?
Use a friend who leaves Israel? No matter what the main reason you must rent a villa for
the next event or merely friends recreation appropriate for any age.
The site is also center of rooms by the hour, which has already been another subject, for lovers who
are trying to find an expensive room equipped for discreet entertainment using
a spouse or lover. Regardless of what you want, the 0LOFT website is really a try to
find you to find rentals for loft villas and rooms throughout Israel, North
South and Gush Dan.
سه شنبه 14 خرداد 1398 07:14 ب.ظ
It is a lovely rеcipe! Gloriouѕ mixture of flavors.
پنجشنبه 9 خرداد 1398 11:29 ق.ظ
Hi, i feel that i noticed you visited my site thus i
came to go back the want?.I am trying to find things to improve my website!I guess its
adequate to use some of your concepts!!
پنجشنبه 9 خرداد 1398 06:29 ق.ظ
This article is in fact a fastidious one it helps new internet viewers,
who are wishing for blogging.
پنجشنبه 9 خرداد 1398 04:40 ق.ظ
thanks considerably this excellent website is usually elegant as well
as simple
چهارشنبه 8 خرداد 1398 02:23 ب.ظ
With havin so much content do you ever run into any issues of plagorism or
copyright infringement? My site has a lot of completely unique content I've either written myself or outsourced but it looks like a lot of
it is popping it up all over the web without my permission. Do
you know any solutions to help protect against content from being stolen? I'd certainly appreciate
it.
چهارشنبه 8 خرداد 1398 05:44 ق.ظ
I have read a few excellent stuff here. Certainly
price bookmarking for revisiting. I wonder how so much
effort you set to create this type of great informative web site.
شنبه 28 اردیبهشت 1398 01:10 ب.ظ
Index Search Villas and lofts to rent, search by region, find in minutes a villa to rent by city, various
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1398 04:43 ب.ظ
I do not know whether it's just me or if everybody else encountering issues
with your website. It appears like some of the text in your content are running off the screen. Can somebody else please provide feedback and let me
know if this is happening to them too? This might be a problem with
my browser because I've had this happen before. Kudos
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1398 08:04 ق.ظ
If you would like to obtain a good deal from this piece of writing then you have to
apply these methods to your won webpage.
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1398 01:49 ق.ظ
Undeniably believe that which you said. Your favorite reason appeared to be on the net the easiest thing to be aware
of. I say to you, I certainly get irked while people consider worries
that they just do not know about. You managed to hit the nail upon the top and also
defined out the whole thing without having side effect
, people can take a signal. Will probably be back to get more.

Thanks
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

این وبلاگ من با کمک دختر عمه گلم نازنین ساختم امیدوارم لذت ببرید نظر یادتون نره منتظره حضور گرمتون هستیم

مدیر وبلاگ : sonia gh
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :